پارلماننیوز:دختر محسن امینزاده معاون وزیر خارجه دولت اصلاحات و رئیس ستاد اصلاحطلبان حامی میرحسین موسوی در پنجاه و دومین سالروز تولد پدرش، خطاب به او که روزهاست دور از خانواده، در زندان روزگار میگذارند، نامه نوشت.
به گزارش پایگاه خبری فراکسیون خط امام(ره)مجلس«پارلماننیوز»، متن کامل نامه فاطمه امینزاده خطاب به پدرش بدین شرح است:
سلام پدر
این روزها برایت دلتنگم، چقدرهم دلتنگ. به اندازه همه نگرانیهایت برای ایران و آینده ایران، برایت دلتنگم. این روزها، روزهای تلخ و سختیاند.
راستش را بخواهی نه فقط چون دختر توام و تو در زندانی، كه به عنوان یك نسل سومی، یک متولد دهه شصت، یک متولد روزهای جنگ، این روزها غمم با حیرت آمیخته میشود و هزار پرسش بی پاسخ در ذهنم شکل میگیرد.
وقایع یک ماه اخیر آنچنان تلخ و رنجآور بودهاند که بیش از هر زمان آرزو کردهام که باشی تا مثل همیشه باهم دربارهشان صحبت کنیم. بیحضورت درک این روزها و تحمل این لحظههای دشواری که بر ایران میگذرد، بسیار سخت است.
پدر،
باور اینكه امروز تو و بسیاری دیگر از هم فکرانت در زندانید، ناممکن است.
شما، همان جوانان پرشور سالهای انقلاب هستید كه با عشق به ایران و ایمان به اسلام حقیقی با استبداد و دیكتاتوری به مبارزه برخاستید. شمایی كه با عشق به میهن در ایام ناب جوانیتان برای دفاع از تمامیت ارضی كشور به جنگ رفتید. شمایی که درتمامی این سال ها برای اصلاح امور مملکت، توسعه سیاسی واقتصادی و حفظ عزت ایران تلاش کردهاید. شمایی كه تمام انگیزهتان دفاع از جمهوریت و اسلام سازگار با آزادی که همان اسلام حقیقی است، بوده و سلاحتان اندیشه و قلم.
و من امروز شاهدم شما را كه خود فرزندان انقلابید و برای پاسداری از ارزشهای حقیقیاش هزینهها داده و پس از گذشت سی سال از استقرار جمهوری اسلامی، پرشورترین انتخابات را برای حفظ جمهوریتش شكل دادید، چنین ناجوانمردانه در زندان افكندهاند.
پدر،
برخی را چه میشود كه امروز در برابر نگاههای خسته و پرسشگر نسل من، اینگونه هر آنچه را که از اخلاق و جمهوریت نظام باقی مانده به هیچ انگاشتهاند و از این همه ویرانگری و حق کشی ابایی ندارند؟ وقتی شما را که خود فرزندان انقلاب هستید برنمیتابند، چگونه نسل مبهوت و ناباورمرا تحمل خواهند كرد؟
امروز نسل دردمند و پرسشگر مرا چه كسی پاسخ خواهد گفت؟
نسلی که تنها خواستهاش، ایرانی است که همه ایرانیان در آن آزاد و سربلند زندگی کنند. نسلی که از نفاق و تزویز بیزار است. از این رانده شدن، از این در وطن خویش غریب خوانده شدن خسته است. نسلی که از تروریست نامیده شدن نام ایرانی به ستوه آمده است. نسلی که عزت دوباره ایران را تشنه است.
چه کسی مسؤول اعتمادی است که بدینسان متزلزل و ویران میشود؟
آیا ما که به جریانات مصلح درون نظام امید بسته بودیم تا میراث یکصد ساله مبارزه برای جمهوریت را در این گذار تاریخی با کمترین هزینهها به نسل پس از خود انتقال دهند، باید این امید را بر باد رفته ببینیم؟ آیا این تجربه نیز همانند هزاران امید بر باد رفته در گذرگاههای مهم تاریخی این مرز و بوم بی ثمر خواهد ماند؟
پدر
من همیشه به عنوان یك نسل سومی، جویای دلایل انقلاب و جنگ و هزار پدیده شكل گرفته در طول سی سال عمرجمهوری اسلامی بودهام و تو تندرویها و یأس های گاه به گاه مرا با عشق و امید به آینده پاسخ میگفتی و مرا از تندروی بر حذر میداشتی. این جمله را بسیار برایم تکرارکردهای: "جامعه ایران، جامعهای بی ثبات است و همیشه اقشار مختلف مردم خواستهاند كه بناهای موجود را ویران كنند تا بنایی از نو بسازند واین خود از عوامل عقب ماندگی تاریخی است. تنها راه پیشرفت و توسعه اجتماعی، بازسازی، اصلاح و ارتقاء بناهای موجود است."
واین حاصل تلاشهای شما بود كه از ماهها پیش به روح خسته و نا امید بسیاری از همنسلان من که سالها در انزوا فرو رفته بودند، شور و امیدی دوباره دمید تا به دور از نفاق، در كنارتمام تفاوتهای فكری و ظاهری در خیابانها زیر پرچم سبز امید برای ایرانی آباد و آزاد به گرد هم آیند و به انتخاب رئیسجمهوری بیاندیشید كه عزت ایران و ایرانی را حفظ کند و به قانون اساسی جمهوری اسلامی، بجای سلیقههای فردی عمل کند.
مگر ما برای دفاع از جمهوریت و اصلاح و ارتقا این بنا رأی ندادیم؟ مگر نسل من راهی بهتر از شرکت در انتخابات هم داشت تا نشان دهد میخواهد بسازد، نمیخواهد ویران کند و شاهد ویرانی باشد؟ میخواهد استقلال کشورش حفظ شود و از دخالت بیگانگان مصون بماند. پس چه شد؟ چه بر سر آنهمه شور و امید آمد؟ چه شد که حامیان پرچم سبز همدلی و فعالان روزهای انتخابات به یک شب، برانداز، آشوبگر و غیرخودی نامیده شدند؟ چه شد که زندانها پر شد از مصلحان و گورستانها پر از هم نسلان بی گناه من.
پدر
مرا چه صبری باید كه مردی چون تو را در زندان ببینم. تو را كه اشكت را برای وطنت دیدهام و نگرانیات را برای آینده کشورت لمس کردهام.
خوب میدانی که همیشه منتقدت بودم که چرا اندکی عافیت طلب نیستی. به خاطر عشق به وطنت و برای حفظ عزت و سربلندی آن در مسوولیت های مختلفی که بر عهده داشتی سخت میکوشیدی و از جان مایه میگذاشتی. اکثر اوقات خسته و فکر مشغول وقتت با ما میگذشت و من که همیشه نگرانت بودم و سهم بیشتری از زمانت می خواستم، به تو انتقاد میکردم و تو میگفتی: "یكی از دلایل ناكامی ایرانیان درحفظ مردمسالاری این بوده است كه همیشه نواندیشان و نخبگان در برهههای مختلف تاریخ خسته شدهاند، ره عافیت گزیدهاند و از صحنه اجتماع و فعالیت اجتماعی به خلوت پناه بردهاند." تو راه عافیت برنگزیدی و هرگز از تلاش دست برنداشتی. همیشه میگفتی "تاریخ بر ما نخواهد بخشید اگر خاموش بنشینیم و از آنچه امروز بر ایران میرود ننویسیم و تنها درپی مصالح فردی باشیم. ما در برابر مردم و نسل آینده مسؤولیم."
و امروز تو در زندانی. تویی که نابترین لحظات عمرت، به مطالعه و تحقیق درباره گذشته ایران، حال و آیندهاش گذشته است.
پدر
دلتنگم. برای تو و برای لحظه های ناب زندگی خودم که به آموختن از تو و گفتگو با تو درباره ایران، دین، سیاست و اقتصاد گذشته است.
چه ناب بوده است لحظه های زندگی من در کنار پدری چون تو.
چه صبور بودی برای پاسخ گفتن به تردیدها و سؤالاتم و چه بزرگ برای پذیرفتن سلیقهام و اختلافنظرهایمان. من پرسشگر و جسور بودم و تو صبورو بردبار. صبر و امید تو هرگز کم نشد اما صبر و امید من در این سالها كمتر و كمتر شد. همیشه مرا به بردباری و پرهیز از تعصب فرا میخواندی.
این روزها نامههایی را که در این سالها برایم نوشته بودی مرور میکنم. درجایی برایم نوشته بودی:
"بردبار بودن نسبت به دیگری که مانند ما فکر نمیکند کار سختی است. گاهی عذاب آور است. اما نابردباری نسبت به دیگران انسان را درمسیری قرار میدهد که ممکن است رفتارهای شرم آوری در کارنامهاش ثبت شود. حاصل نابردباریهای آنانی که قدرت داشته و یا دارند که نظراتشان را اعمال کنند، دنیایی مملو از جنایت، خشونت و تباهی است."
و در جای دیگر:
"من فکر میکنم اگر هرکدام از ما در زندگی با تجربهای مواجه شدیم و واکنشمان نسبت به آن پدیده، به رفتارافراطی و نابردباری منتهی شد و بعد به غلط بودن آن پی بردیم باید از آن تجربه بیاموزیم و بازهم روی بردباری خودمان بیشتر کار کنیم. بیشتر باور کنیم که همه حق نزد ما نیست. ممکن است بخشی از آن نزد دیگری، حتی مخالف من باشد. چون با بردباری بیشتر، اشتباهات خیلی کمتری رخ می دهد. اشتباهات به شکل شرم آوری بزرگ نمی شوند و جبران آنها هم امکانپذیرتراست."
و امروز بردبار بودن چه سخت است پدر...
این روزها دلتنگیام و همه عشقم به وجودت را در جای جای تنهاییام جمع میكنم به امید مجالی كه درچشمانت بنگرم وبگویم چه اندازه به وجودت افتخار میكنم.
پدر
میخواهم بدانی بهترین پدرها بودهای وصبورترین و با گذشتترین دوستها بودهای.
شاید بحثها و گفتگوهای دوستانهمان مجال نداد كه بگویم چه اندازه به بزرگیات افتخار می کنم. برای تو كه در میان مردان سیاست در یكی بودن حرف و عملت در خانه و بیرون از خانه كم مانندی. تویی كه در ایمان و تقوایت شك ندارم كه دینت دین تزویر، ریا و عوامفریبی نیست. تویی که همواره کرامت انسان را پاس داشتهای و هرگز ندیدم حتی بر ما که فرزندانت هستیم اندیشهات را تحمیل كنی یا به سبب مناسبات سیاسی، انتخابهایمان و آزادیمان را مصلوب خواستههای پدرانه ات کنی. تو همراه با مادر آزاداندیشم، حرمت آزادی بیان و اندیشه را در خانوادهمان به ما آموختی و از ما خواستی تا انسان هایی خردورز و به دور از تعصب و افراط باشیم و چه بسیار جاهایی که بر من بخاطر نقد متعصبانه دشمنانت خرده گرفتی.
دراین جامعه كه ظاهراً زن بودن خود جرمی ذاتی است، می دانم مرد سیاست بودن و درعین حال پدر دو دختر بودن بسیار سخت تر است. اما به یاد نمیآورم به خاطر زن بودنمان چیزی را بر ما منع كرده باشی و استقلالمان را نادیده گرفته باشی. گرچه میدانم اینچنین احترامی به سلایق ما گاهی برای تو دشوار بوده است.
پدر
كاش بدانی برای ذره ذره آنچه به من آموختهای چه اندازه ارزش قائلم. آنچه در وجود من است عشقی است به سرزمینم كه با آن هرگز اسیر كینه و جهل دشمنان امروزمان نخواهم شد. كینه میراث جاهلان است و تو همیشه مرا از ادبیات كینه و نفرت بر حذر داشتهای و هرگز از دشمنانت هم با نفرت سخن نگفتهای.
تاریخ به قضاوت خواهد نشست. بر تو نازنینی كه اینك برای عدالتخواهی و حق طلبی در زندانی و بر آنانكه چنین ناجوانمردانه نخبگان و اندیشمندان را در حبس میكنند و ازمشاهده تزلزل عزت و اعتبار ایران و ایرانی کمترین هراسی به دل راه نمیدهند.
آری، تاریخ به قضاوت خواهد نشست.